على اكبر دهخدا

1271

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : سر خر و دندان سگ ، شود . گر آرى به كف دشمنى پرگزند مكش در زمان بازدارش به بند توان زنده را كشتن اندر گداز نكرده است كس كشته را زنده باز بود كت نياز افتد از روزگار به از دوست آن دشمن آيد به كار . اسدى . رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود . گر آزاده‌اى بر زمين خسب و بس مكن بهر قالى زمين بوس كس . سعدى . رجوع به : آبرو آب جو . . . ، شود . گرازان بدندان و شيران بچنگ توانند كردن بهر جاى جنگ يلان هم بشمشير و تير كمان توانند كوشيد با بدگمان . فردوسى . نظير : كار ابزار ميخواهد . كار اسباب ميخواهد . ابى اللّه ان يجرى الامور الا باسبابها . و رجوع به : ز بىآلتان كار نايد . . . ، شود . گرامى بمردان بود تاج و تخت چنين گفت مؤبد كه اى نيكبخت . . . ) فردوسى . گرامى بود جان مگر روز جنگ . . . بجنگ اندرون نام بهتر ز ننگ . . . ) مرحوم اديب . گرامىتر از خون دل چيز نيست خردمند فرزند با دل يكيست . فردوسى . گرامى هميشه ببوى است مشك چو شد بوى چه مشك و چه خاك خشك . اسدى . گران است ارزانش ميكنيم . مردى بزن گفت خربزه گرانست زن گفت ارزانش ميكنيم . مرد پرسيد اين چگونه تواند بود گفت چون كم خريم و كم خوريم ارزان آيد . گران است بر هر دلى زفت مرد تو اين جان من گرد زفتى مگرد . . . * نيارد از او ياد پيوند و خويش بود دشمنش نيز فرزند خويش . ) مرحوم اديب . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود . گرانتر ز هر چيز بار گناه كز و جان دژم گردد و دل سياه . اسدى . گر آن رستم است آنكه من ديده‌ام ز گردنكشان نيز بشنيده‌ام نه شنگل بماند بر اين دشت كين نه كندر نه منشور و خاقان چين نه اين ژنده‌پيلان آراسته نه اين تخت و اين تاج و اين خواسته . فردوسى . گر آيدت روزى به چيزى نياز بدست و بگنج بخيلان مياز . فردوسى . گر آيد گل زبانك بلبلان تنگ مگر كركس كند سوى وى آهنگ ( چو مقبل رم خورد ز افغان محتاج * دهد غوغاى ادبارش بتاراج . . . ) خسرو دهلوى . نظير : كرا منبر نسازد دار سازد * كرا خرما نسازد خار سازد . گر از ابر ديدار گيتى فروز بپوشد نماند نهان نور روز .